![]() |
![]() |
|
|
سلام علیکم ! هدف از آپ ایندفعه آشنایی نوجونان و جوانان و نونهالان وآتیه سازانو ... با روش های تقلب میبود. دیدم وبلاگم داره منحرف میشه گفتم یکم آموزشیش کنیم ! بــــله ... اول باید توضیح بدم که تقلب جزئی از زندگی هر آدم عاقل هست که با کمک اون پله های ترقی و دو تا چارتا میپره بالا ، خیلیم خوب و مفید !
من خودم به شخصه بسیار تقلب کردم ،مامانم میگه من به خودش رفتم ، آخه اونم توی دوران درس و مدرسش خیلی تقلب میکرده ، خوش تعریف میکنه و میگه که اینقدر قیافش مظلوم و آروم بوده که معلما باورشون نمیشده تقلب بکنه ولی همیشه توی آستینش تقلب میزاشته ... الان جناب والده ی گرامی ما ، آموزگار شدن واسه خودشون نظرشون عوض شده (شانس من )... راجع به تقلب شاگرداشم میگه « غلط کردن بخوان تقلب بکنن با من طرفن ... تو هم غلط میکنی تقلب میکنی » . آخه هر وخ میخواد کیفمو بشوره وختی همه چیشو خالی میکنه کلی کاغد کوچیک کوچیک تقلب پیدا میکنه ! قیافشم این جوری میشه (اولی ) قیافه منم اینجوری میشه (دومی) + اما من چه جوری تقلب میکنم ::: اصولا از روش خلاصه نویسی استفاده میکنم ، » اگه مطلب خلاصه شده کم باشه، توی کاغذ کوچیک توی جا مدادی یا دسمال کاغذی توی جیبم ( در حد امتحان فیزیک / فرمول نویسی شیمی / تاریخ ادبیات و... ) »اگه زیاد باشه، توی چک نویسایی که با خودم میبرم سر امتحان ( فرمول های مثلثات / تعریف های زبان فارسی که رغبت نمیکنم یه دورم از روش بخونم و ..) »اگه خیلی خیلی زیاد باشه، خود جزومو میبرم ، این روش یکم جرات میخواد به افراد ناشی هم توصیه نمیشه ... ( امتحان لعین هنـــدسه مثلن ) + تقلب مدل گروهی ::: اگر توی کلاس امتحان بدیم پای تخته مینویسیم بعد کمرنگ پاک میکنیم ، اگه درس حفظی باشه ( جغرافی/ ادبیات) SmS ( در مواردی که دبیر مربوطه گوشش تیزه ) اگرم که نبود ، مثل معلم زبان ما همگی وختی ورقتونو تا ته نوشتید با هم چک میکنید . با صدای آروم !+روش های خنگولانه :: روی میز نوشتن یا روی کف دست نوشتن ! چون توی اولی ممکنه جاتونو عوض کنن توی دومیم گالری میشوید! ــ.....................ـــ
امشب شب مهتابه ( اگر بغضی چیزی سر گلوتون گیریده برید ... حال میده تنهایی برید سینما واسه خودتون ... صندلی جلوی جلوم بشینید ) درباره الی ( حتما باید دید ) پسر تهرونی ( اگر اکیپ سوژه ای دارید برید ... کل داستان موضوش اینه ::: دولوپ ! )
خودٍ مای سِلفم ( رو/امینا ) : همین امسال یه بار امتحان زبان داشتیم بعد ردیف راست که سمت پنجره بود نشسته بودم با سه تا از دوسام ،مرجان ، افروز ، مهسا ! ... بعد توی هر میز یه نفر ، جوری که ما چهارتا دقیقا پشت هم بودیم ... هیچیم نخونده بودیم همه چشم امیدمون به افروز بود ! ... قرار بود افروز که میز اول نشسته وختی نوشت ورقشو باز بزاره مهسا ببینه ، بعد من از روی مهسا ، بعد مرجان از روی من ! حالا مام اکیپی کوریم ! همون اول امتحان جناب « بَتمَن » ( به معلم زبانمون میگیم بتمن ) گیر داد که شما دارید تقلب میکنید ... ما از رو نرفتیم ( یعنی نمیشد بریم ) دوباره از روی هم نوشتیم .... عصبی شد گفت :: هر سه تاتون عینکاتونو بدید به من ، به زور اومد عینکامونو گرفت ، بعد مهسا با کمال پرویی پا میشه شاخ بازی در میاره :::: خیال کردین ! ... ما چشامون دوربین هست پیر چشمی داریم .... نه نزدیک بین ! زود عینکمونو پس بدید ...( حالا دروغ میگه در حد بنز ! ورقای همه هاله ای از نور میدیدم مثه دکتر ) ولی ما بازم از رو نرفتیم .... مهسا عینک افروزو گرفته به ترتیب هی میزدیم یه کلمه میدیدیم میدادیم پشتی .... بعضی جاها یهو بتمن میدید ... بتمن : « چیزی به چشاته رامینا ؟! » من : « نه خانم ویزویزی ... نگید تروخدا » خلاصه یهو جماعتمون گالری شد.... بتمن داد و بیداد : « شما با احساسات من بازی کردید .... شما لیاقت امتحانای منو ندارید .... » « اصلا ورقاتونو بدید برید بیرون می خوام برم خونه بابام .... مهرم آزاد جونم حلال ! ...» مام از خدا خواسته اومدیم بیرون .... رفتیم نشستیم کنار دافی !... دافی هم تا مارو دید کلی ذوق و این بساطا ... دافی : « شما همون 4 تا دانش آموزی هستین که الان وخت مشاوره دارن ...» ما : « بــــله بـــــله ! » و بدین سان رفتیم اتاق مشاور 3 ساعت تلپ شدیم ! یک مشاور با حالی داریم ... چایی هم میده !
صحرا : من که خودم ماشاالله هیچ امتحانیو بی فیض از تقلب نمی ذارم
کامیار : من والا در حال حاضر مغذم هنگه هنگه و خاطره ی خاصی از تقلبم یادم نیست.
فرناز : راستش من خودم روشهای زیادی از تقلب بلدم آخه هر چی باشه از شما ها بیشتر برگه امتحانی جروندیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:1 توسط روومینا |
|
|
درگیر بغض و همهمهــــدرگیر نبض ساعتمـــــ چند روزیه از روزگار..از دست من ناراحتمـــــچندروزیه که واژه ها رنگی به صورت ندارنــــ با اضطراب تازه ایــ پا روی کاغذ می ذارنــــ من از تمام لحظه ها ،از این لبای بی صداِِاز گریه های بی بهاــــناراحتم،ناراحتم ــناراحتم از اینکه عشقــ کالای بازای شدهـ سهم کتاب زندگی ، قصه بیزاری شده ... با تو بودن یا نبودن پر از احساس هراسهـــــ حس گنگ توی چشمات تا همیشه ناشناسهـــ یه روزی همه حرفات جای خوب شـــــعر من بودــحالا اون نگاهه خالیت واسه من تیره خلاصهــــروی سایه روشن عشق حک شده نگاه ماتمــــــــــچرا آیینه ت نمیشه انعکاس کلماتمـــ تو مثه خواب، که فراری از میون پلک چشمامـــمن مثلنبض ترانه تادوبارهــ ها باهاتم ! شب سکوت کرده و هیچی نمیگهــــــمن دارم توی دلم حرف میزنمـــ ـدیگه صحبت نبودن تو نیستــــــ من باید از هر چی بود دل بکنمــــ تو الان یه گوشه ی دنیایی و ...منم اینور با عذاب فاصله کی دیگه واسه شبای شیشه ایمــــ ـبعد تو میادو ارزش قائله ... بعیده این ثانیه ها ، توی خوشی دنیا بیانـــــــ!ــ بعیده این دقیقه ها ، با ما تا فردا راه بیان بعیده تر از بعیده که ، تو هم سلام من بشیــــــــ رو تن این دوباره ها ، یه خط باطل بکشی بهم بر میخوره وقتی کلامتــــــــــــ میشه سدی به روی صبح فرداــــــبهم بر میخوره وقت با لبخندـــــــــ ـــمنو جا می زنی تو بی کسی ها ـــــبهم بر میخوره وقتی نگاهت ـــمی شه خونه تنهایی و تردید...ــــــبهم بر میخوره وقتی نمیشهـــ تو چشمات شوق با هم بودنو دید همیشه کنار اسمم ، نقطه چین یه جای خالیــــــــــــــ من تو فکر باور عشق ، اون تو فکر ـــــــــــــــــــــــــــ بی خیالیـــــــــ یه علامت تعجب ، دنبالم می آد و میرهـــــ ــپرسش ساده ی تردید ، منو به بازی میگیره .....واژه های بی تفاوت ، همشون بدون معنا ــحرف عین و شین و قافه ، که میمونه تک و تنها من از تو دل نمیکنمـــــ تو این هوای بارونیـــــــــ تو بهتر از این آسمون ،حالو هوامو می دونی ... شعرِ میون قابمـــــــــــــــــ نهایت عذابم (!!!) ــــزاویه داره حرفاتــــ برو بزار بخوابم خاکستریه واژه ... رو دفتر من نشست ـــــــاسمت هزار تیکه شد ـــــخاطره هامو شکست توی نگاهم همیشهـــــــــــ علامت سواله ... آرزوهام تو ذهنمــــــــ دارن میشن مچاله .. تو لحظه هام میگردمـــــ دنبال حرف آخر ــــتمام قصه این بود منو نداشتی باور ...
ترانه مکرم
خدافس ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:35 توسط روومینا |
|
|
سلام علیکم ! خوبم ! کارنامه گرفتم ... با صفا .. چه خبرا ؟! چن روز پیش داشتم روزنامه میخوندم یهو یه مطلب جالب ( برای من جالب ) دیدم گفتم بنویسم ::: از اونجایی که متن نوشته غیر صمیمی و خسته کنندس من خودم به زبان شیرین مـــــادری خودم میگم ، یعنی باز گو میکنم ::: یه جاهاییشم بیخودی بود حذف کردم ، بدون اون قسمتا میگم ::: به جان شما میخوام الان بگم ::: یک فروشگاه توی نیویورک هست که " شوهر " میفروشه و خانم های زیادی برای پیدا کردن یا خریدن شوهر به اونجا میرن ! ( یکم که سهله خیلی مسخرس ولی کلا چیزای مسخره با مزس و چیزای بامزه هم جالب . ) ساختمون این فروشگاه شیش طبقس ! هر خانم فقط یک بار میتونه به این فروشگاه بره و از اونجا بازدید کنه و نکته خیلی مهم این هست که از هر طبقه فقط یک بار میشه گذشت و مثلا اگه رسیدی طبقه 6 از اون آقاهه( چه مردهای بدبختی ) که طبقه 3 بود خوشت اومد نمیشه برگردی بری اونو بخری !!اما یک نکته مهم دیگه اینکه هر چی طبقات بالاتر میره ویژگی مــــردا بیشتر میشه ... هر خانم ( خانم که چه عرض کنم ... اوسکل ... آدم باید اوسکل باشه بره نه خانم ) از طبقه اول وارد میشه از طبقه 6 خارج . ( من خودم خیلی به این نکته فک کردم که چجوری از طبقه 6 میان پایین با این حساب که نمیشه به طبقه های پایین برگشت ... حالا بماند ... واسشون آسانسور میزارن ! گیر ندین پیلز خواهش ، منم دقیق نمیدونم )
اما حالا توی هر طبقه چه خبره ::: طبقه اول : این مردان ( ! ) شغل دارند و خدا رو دوس دارن . طبقه دوم : این مردان ( ! ) شغل دارند ، خدا و بچه ها رو دوس دارن . طبقه سوم : این مردان ( ! ) شغل دارند ، خدا و بچه ها رو دوس دارن و خیلی خوش قیافه هستن . ( قیافشون بخوره توی سرشون ، بی غیرتا ) طبقه چهارم : این مردان ( ! ) شغل دارند ، خدا و بچه ها رو دوس دارن و خیلی خوش قیافه هستن و توی کار خونه کمک میکنن ( وظیفه که سهله .. فریضه الهی هست این مورد آخر ) طبقه پنجم : این مردان ( ! ) شغل دارند ، خدا و بچه ها رو دوس دارن و خیلی خوش قیافه هستن و توی کار خونه کمک میکنن باشکو و رمانتیک هستن ... ملت کلی در این ناحیه ذوق میکنه ، که الان طبقه شیشم چه خبره ... طبقه شیشم هیچ مردی وجود نداره ! در واقع این طبقه برای این ساخته شده که به خانم هایی که به اونجا میرسن ثابت بشه که چقدر حریص هستن ! به هر حال گروه زیادی از خانم ها به این طبقه میرسن ! ( نه همشون ) .. « ماریانا دواری » که یکی از سهامداران این فروشگاه هست در باره ی این ایده میگه : یه چیز بی ربط میگه ... بیخیال با عرض پوزش !
نکته خیـــــــــــــــلی فوق مهم :: اگر همچین جایی بود ولی برعکس ! یعنی مردا میومدن خــــرید ، این فروشگاه ورشکست میشد ... چون هیچ کدوم امکان نداشت به طبقه پنجم راضی باشن با فکر اینکه ممکنه توی طبقه شیشم بهتر از این پیدا بشه !... دروغ میگم ؟! روزنامه اعتماد ملی ، شماره 948 با « اندکی » تلخیص و دخالت !
مگه یادش ، که همیشه یادته ! حسین پناهی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:53 توسط روومینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رامینا خانم ! خاطرات. |
| صبح بخیر |
|
سهراب سپهری-غمی غمناک مدل های ناصر جون سیب زمینی های اهل فضل سهراب + رامینا + ... بابا لنگ دراز 42 کرومزومی ها |
|
RSS
|