![]() |
![]() |
|
|
ـ ـــ« به نام خدا »ـــ ـ به به چه شب خوبی ! فردا هم که تعطیل ، چی بهتر از این ؟! اصلا ستاره ها عجیب چشمک میزنن عیدتونم مبارک ! میخوام یک تیکه از آخرین نامه جودی به بابا لنگ درازو بنویسم این قسمت کتابو دوست دارم : آنوقت من قدم به اتاق گذاشتم و در پشت سرم بسته شد . اتاق نیمه تاریک بود و از آنجایی که من از روشنایی تند بیرون به تاریکی داخل شده بودم ابتدا چشمم جایی را نمی دید ، ولی کم کم یک صندلی راحتی را نزدیک بخاری تشخیص دادم میز چایی خوری براق و صندلی کوچک پهلوی آن گذاشته شده بود و مردی را دیدم که در صندلی نشسته و بالشهای زیادی به پیش گذاشته و زانوهای وی را با پتو پوشانده اند . قبل از آن که من بتوانم حرفی بزنم مرد با تنی لرزان از جای بلند شد و برای اینکه بتواند سرپا بایستد به پشت صندلی تکیه داد و بدون ادای کلمه ای به من خیره شد و آنوقت ... آنوقت من دیدم که تو هستی ولی همچنان گیج بودم و تصور میکردم بابا تو را فرستاده تا با من ملاقات کنی ، ولی تو خندیدی و دست به سوی من دراز کردی و گفتی « جودی کوچولوی عزیزم آیا تو حدس نزدی که من خود بابا لنگ دراز هستم ؟ » بابا لنگ دراز نوشته جین وبستر صفحه 208 . تخلیه : این وبلاگو نداشتم چی کار میکردم ؟! شاد و عاشق باشید شب بخیر .
پی نوشت : (۱۲/۱۰ ) دقت کردید از وقتی امتحانام شروع شده بیشتر میام اینترنت ؟! طرز تفکرمان داره عوض میشه ، « هیتلر » واقعا مرد بزرگ بود و بخاطر آثارش هنوزم هست !!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط روومینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رامینا خانم ! خاطرات. |
| صبح بخیر |
|
سهراب سپهری-غمی غمناک مدل های ناصر جون سیب زمینی های اهل فضل سهراب + رامینا + ... بابا لنگ دراز 42 کرومزومی ها |
|
RSS
|