![]() |
![]() |
|
|
سلام من اومدیم ... چندتا چطورین ... قول داده بودم آخر هفته ها میام دیگه حسابی باید ببشخید یه مشکلی واسم پیش اومد نمیتونستم بیام نت ولی دلم حسابی تنگیده بود امتحانها هم بسلامتی تموم شد (برای ما که به سلامتی بود ) فیزیک یه نمره باحالی گرفتم ....یه نمره باحالی گرفتم ..... که تو کتاب رکوردا میخوام بدم بنویسن خلاصه میتونید مهندس صدام کنید تا چند وقته دیگه هم میخوام یک پایگاه هسته ای در مکان همین جا احداث کنم از اونایی هم که عین من فیزیک نمره خوب گرفتن(بالای 10 زیر 10 هم اگه خوش تیپ باشید قبوله ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب دیگه چَه کار میکِنید ؟ من که خیلی بهم خوش میگذره پنج شنبه ای مدرسه نرفتم ( همین جوری) بعد صبح اول صبح دیدم فرت فرت تلفن داره زنگ می خوره شماره نا آشنا بود ور داشتم از مدرسه بود اول نشناختم بعد دیدم دفتردارمونه (آخ که دلم واسش یه ذره شده بود منم واسه خودم جشن گرفته بودم صدا بالا همین طوری خشک شدم حتی نتونستم خالی ببندم خیلی بی تربیت باهام بد حرف زد اصلا حالیش نیست داره به یه خانم با شخصیت صحبت میکنه (همون مهندس - چرا نیومدی واسه خودت مهمونی گرفتی ؟ حالا منم گذاشته بودم راست موقعه ای که میخواستن انظباط بدم از این فنّا بیام خلاصه بهم گفت یه انظباطی بهت بدم .... یه انظباطی بهت بدم.... گفتم به بیست راضی ام حالا اینقدر زحمت نکشین خجالت میکشم (اینو زیر پوستی گفتم ) بعدم زنگ زد به مادرو پدرم بی آبرو.... اونام اومدن سرم جیغ زدن( منتها به صورت لطیف تر - میگن هیچ کس پدرو مادر آدم نمیشه- ) خلاصه توی جشن ما گند زدن دلشون خنک شد ولی فقط موفق شدم 10 دقیقه از جشنمو خراب کنن مدرسه ماهم دیونس تو امتحانا تعطیلی ساعتی نمیده همین طوری فرت فرت ... حالا درسو مدرسه به کنار میترسم نتونم تا صبح طاقت بیارم ... اهان ... برف... رفتید برف بازی تهران تا حالا این طوری برف نیومده بود ماهم عین این برف ندیدها هر چی خواستم نرم دکتر نشد آخر به زور بردنم ای دفعه زیاد نمینویسم چون کسی حسه خوندنش نیست حالا بازم می آپم شمام هم بیاید منور کنید فعلا سپرده گذاری میکنم به خدا تا بعد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:49 توسط روومینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رامینا خانم ! خاطرات. |
| صبح بخیر |
|
سهراب سپهری-غمی غمناک مدل های ناصر جون سیب زمینی های اهل فضل سهراب + رامینا + ... بابا لنگ دراز 42 کرومزومی ها |
|
RSS
|