سلام خوبین ؟! میبینید چه زود به زود میام !؟ واسم دس بزنین !
خوب نیسم .
اینی خاطره که الان میخوام بتعریفم شاید یکی از خنده ترین خاطرات دبیرستانم بشه ..خودمم که هنوز که هنوز یعد از گذشت 3-4 روز هی یادش میوفتم هی ریسه میرم !


***
شنبه امتحان زیست داشتیم ، واسمم خیلی مهم بود شب قبلش ساعت 10 خوابیدم دو نیم پاشدم بشینم خفن بخونم ( من اگه توی روز 100 ساعتم بیکار باشم درس نمیخونم فقط نصفه شب !!) این بود که بسیار خواب ناک روانه مدرسه شدم ... من صبحا زود میرم مدرسه ، دیدم یکی از بچه های کلاس خودمونو(مهسا )یکی از انسانی هام(ساغر ) حال مشابه منو دارن یعنی 80% خواب ،20% نیمه بیدار
بهشون گفتم من هر وقت خوابم میاد میرم " یه ربع " توی نماز خونه میخوابم ، پتو هم دارن خیلی صفاست !! گفتن : بریم !
نماز خونه طبقه بالا س ! رفتیم و اونا گرفتم خوابیدن ... منم اصلا نفهمیدن چطوری شد خوابم برد اینقد که خسته بودم ...
وقتی چشامو باز کردم احساس کردم هوا زیادی روشن شده ... دیدم اون تا دوسمم خواب خوابن ...
دیدم روی گوشیم 30 -40 تا میس کال از خونه و بابامو مامانم افتاده ... گفتم اینا خل شدن لابد سر صبحی اینجوری بهم میس انداختن ... سر صبحی ... صبح ... صب.. ص..
گوشیو نگاه کردم ... ساعت " نه و نیم " بود.
اصلا یه چند مین چت بودم ... قاطی کرده بودم اون دوتارو بیدار کردم ...
هی میگم:« حیوانات ، بیدار شین ساعت 10 ... »
اصلن نمیفهمیدن...
دوباره گفتم :« اسب ! لک لک ! فُک ! دارم میگم 10 ...»
ساغرگفت :« میتونی خفه شی ، به شرطی که خودت بخوای »
مهسا :« لال شو .. »
ساغر پاشد چشاشو واکرد .. ساعتو دید سه فاز از برقش پرید ! ( حالا هر چی..)
سه تایی عین یول منگولا همو نیگا میکردیم .

خلاصه پا شدیم سه تایی از نماز خونه رفتیم بیرون ... سر پله ها که رسیدیم دیدم همه توی راهروان ... بابام ! بابا و مامان مهسا .. بابای ساغر ... مدیرمون ... ناظما ... دافی ... رقیه خانم و..
حالا اونا زل زدن به ما ما زل زدیم به اونا ! همه چشا گرد ...
صدای جماعت عصبانی ( دُرس نفمیدم ! اما مضمونش این بود : ) « کدوم گـــــوری بودید !؟»
من : خوابمون برد ! نفهمیدیم !
مهسا : البته غلط کردیم دیگه عمرا بخوابیم !
ساغر : نگران که نشدین !؟ شدین ؟! گ* خوردیم !
( آخه قیافه ها یه جوری بود که اگه خودمون اعلام نمیکردیم انشالاه وعده غدایی بعد سر پل صراط بود )
وای یعنی مدیرمون داشت سکته میکرد ... کل اطراف مدرسه رو گشته بودن ... دیگه داشتن عکسمونو میدادن پلیس !
حالا رفتیم توی دفتر مدیر ... خندمون گرفته بود خفن !


مدیر :« که میخوابید دیگه ... برین خونتون تا 100 سال دیگه بخوابید ..»
حالا مهسا غش کرده توی بغل من ریز ریز میخنده ... خودمم سرمو انداخته بودم پایین میخندیدم ...
این دافی واقعا ملعون ... سیرت سیاهشو بهم نشون داد ... حیف عمری که رفت به پاش...
برمیگرده میگه :« اینا اصلا شعور ندارن ..»
همینه ... به بچه پرو بال دادن همینه !
خلاصه کلی وساتتو این بساطا ... رفتیم سر کلاس ! ما فیزیک داشتیم .. معلمه مارو نگاه کرد .. بچه های چند بار پلک زدن ..
گفتم : ســـلام !
مهسا :ا.. سلام خانوم ... درس دادین ما نبودیم ؟!!
فعلا هم جناب پدر خفن عصبیه ... شبا ساعت 9 خاموشی میده ...
***
:بچه ها هی سوالای خفن از زبان فارسی میپرسیدن از معلم ادبیاته ...
برگشت گفت :« از شما دوستان ادیب خواهشمندم فرهیختگی خود را در خفا گذاشته و مریدوارانه کتاب درسیتان را بخوانید چرا که وحی مُنزَل است »
اون روز امتحان تست داشتیم ، کلی ازم عذر خواهیواینا کرد ... آخه میخواست بگه برم پاسخنامه بگیرم ...
میگفت :« اگر زحمتی نیست ، 20 تایی شو"اخذ" کنید ! »
: وای من عاشق نون بربری و پنیر خامه ای ام ... ( نون بربری ایهام ایجاد نکنه ! هیچ ربطی به خته اردبیل و آذربایجان ندارم )
: وای ... حدس بزن ! معلم زبانمون فیس بوک داره ... 60 سالشه... باید قیافشو ببینید تا به عمق فاجعه پی ببرید .
من از اول راهنمایی که زبان داشتیم تا الان ! با تمامی معلم های زبان مشکل داشتم !! به نظرم لهجه همشون مشکل داره ... اصن دیکشنری هم مشکل داره ! بازحالا آموزشگاهیا یکم آدمو درک میکنن ...
: new moon کسی دیده !؟ من که خوشم اومد ...
:برنامه ی نکبت امتحانو بهمون دادن ..
: گاهی گمان می کنی و نمی شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود.
خیلی اساسی به فلسفش اعتقاد دارم ! حالا اگه مثه من توی یه مرحلش در جا میزنید تقدیر الهیه دیه ...